تبليغاتX
Evangel On Spear

 

نه تو همون تويی ، نه من همون منم

نه گريه ميكنی ، نه گريه ميكنم

نه اين صدا همون ، صدای عاشقه

نه واژه مرهمِ ، تنِ دقايق‍‍ه

از اتفاقِ تو ، ترانه سهمِ من

نذار ترانه ها ، به گريه بگذرن

 

به من از تو حسرت

به تو از من نفرت

نه من ، نه تو ،نه عشق...

قصه قصه ی عادت

 

منُ بدزد از اين ، سكونِ ناگزير

از اين بهشتِ بد ،خدای سر به زير

به روشنی ببر ، تنِ شكسته مُ

بخون ترانه یِ گلویِ بسته مُ

نذار از آسمون ، ستاره كم بشه

غروب رفتنِ ، تو باورم بشه

 

به من از تو حسرت

به تو از من نفرت

نه من ، نه تو ،نه عشق...

قصه قصه ی عادت

 

 

زخمِ تازه از ياد بردنِ زخمایِ كهنه نيس! چقد آرامش دوره وُ چقد خوشبختی نايابه وُ چقد خسته وُ تنهامُ  چقد تلخم! زندگی گذروندن نيس، خو كردن و دم نزدن نيس! نمی خوام عادی باشم، عادت باشم! نمی خوام بودن و نبودنم يه رنگ باشه! می خوام می خوام زندگی كنم! می خوام اين سايه ی هراس نباشه ، اين گرگر نفرت نباشه! من باشم و ...من باشم و زندگی! من باشم و حسِ آرامش! من باشم و لمسِ خوشبختی! من باشم و ...

پر شوقِ شروع كردنِ‌ از سرِ نو اَم اما قدم كه بر ميدارم هزار "چرا" و "اما" و "آيا" ميان سراغم! با اينهمه دلهره و بدبينی و ترديد نمی شه شروع كرد! واسه دوباره پر باز كردن بايد راه رفته رو برگشت اما كو پای برگشتن؟!  دلم نمی خواست اينجوری تموم می شدم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 14:4 توسط رضا تالانه |

مثِ رویا واسه بارون، مثِ خلوت واسه آواز        

واسه فتح شهر چشمات، مثِ دِل دِلِ یه پرواز

 

تو یِه جاده ی نرفته، واسه گم کردن اسمی

واسه این خسته ی خسته، هم کلیدی هم طلسمی

 

تویِه معبدِ مقدس، یه کتیبه ی نخونده

من سیاوشم که چشمات منو تو شعله سوزونده

 

مقصد من شهر چشات، مقصد من عطر تنت

آغوش بی دلواپسی، وسوسه ی بوسیدنت

 

حالا رو بوم ترانه عطر دستاتُ بتابون

منُ یاد آیینه بنداز،بذا گُر بگیرم آسون

 

بذا ختم بی قراری، سِحر لبخندِ تو باشه

بذار این زانو شکسته، با اشاره ی تو پاشه

 

با تو یه شروع تازه، رو به روشنی به فردا

یه سفر برای کشفِ، من ، تو ، ما ، ترانه ، رویا 

 

مقصد من شهر چشات، مقصد من عطر تنت

آغوش بی دلواپسی، وسوسه ی بوسیدنت

 

"وسوسه" اولین پست وبلاگم بود که شاید خیلی از دوستان نخونده باشنش!

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 12:5 توسط رضا تالانه |

 

اتل متل توتوله ، زمزمه ی گلوله

شليكِ بی اجازه ، جنازه رو جنازه

 

اتل متل تماشا ، تك خونیِ كاتوشا

عاملِ خنده آور ، ماسكُ بزن برادر

 

اتل متل ستاره ، جنايت دوباره

بارون موشك امشب ، نهايتی نداره

 

 

تاپ تاپِ خمير ، حسنی نمير

تو بايد باشی ، بشينی پاشی

روزِ ساطوره ، اين يه دستوره :

" تو ميدونِ مين ، جُف پاتُ ورچين"

 

 

اتل متل به راس راس ، راس هميشه اشتباس

زلزله ی بغضِ ما ، قلقلكِ كدخداس

 

اتل متل به چپ چپ ، حزبِ ترانه ی رپ

صفرایِ بی حسابِ ، يه گفتمانِ بی گپ

 

اتل متل خبردار ، نشونه سمتِ ديوار

عقلا همه به ضامن ، اسلحه رویِ رگبار…

 

اتل متل عمو يادگار

اتل متل مردِ كينه دار

مستی يا هُشيار ، خوابی يا بيدار…

 

 

باد خبر آوُرد ،" ماه پيشونی مُرد

خرسِ مهربون ، قاصدكُ خورد

خاله سوسكه شد ، عضوِ طالبان

شنگول و منگول ، شامِ سربازان"

 

 

خرداد 86

+ نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 13:10 توسط رضا تالانه |

خيلی وقته دس و دلم به نوشتن نمی ره! شايد چون فك می كنم بازارِ ترانه ی حرفه ای(!!!) بهم نيازی نداره! اما می خوام يه نفر و يه نفر تاييدم كنه، كسی كه نه فقط معلم ترانه، معلم زندگيه برام! بامدادمه تو اين شبایِ سمجِ بدْ مصّب! كسی كه گاهی از رو دسش نوشتم و گاهی از نگاش! كسی كه بدهكارشم همه  ترانه هایِ نوشته و نانوشتمُُ، حتا اگه واژه دزدِ معاصرم بنامه!

سنگ،كاغذ،قيچی زندگی ناممه كه تقديمش می كنم به "يغما" ، مست ترين مستِ اين شبِ نا خشنود...

 

 

پيكِ نيمه پُر ، دستایِ لرزون!

ضجه ی گيتار ، ناله یِ شبخون!

 

شبایِ كهنه ، شبایِ تازه!

يه دلِ عاصی ، كه نمی سازه!

 

تيك تيكِ ساعت ، كاغذِ كاهی!

شعرِ بی شرو ، خيالِ واهی!

 

چراغا روشن ، چراغا خاموش!

بودایِ موعود ، اما فراموش!

 

چراغا خاموش ، چراغا روشن!

من گيجم يا تو؟ تو گيجی يا من؟

 

شب چه سياهِ! مهتاب خانوم كو؟

گربه ها گُم شين ! گنگيشكِ بوم كو؟

 

- ناجیِ آواز ، نبضِ فريادم! -

آخ چقد شُله ، نوكِ مدادم!

 

ديوارا بلند ، ديوارا كوتا!

راهت همواره ، از چاله تو چا!

 

ديوارا كوتا ، ديوارا بلند!

آره مضحكم ، نيشتُ نبند!

 

كبريت بيارين ، جمعهْ سوریه!

اولِ بازی ، دِ چه جوريه؟

 

سحر دروغه ، بايد مس كنم!

چكامه هامُ دس به دس كنم!

 

ترانه لالِ ، شبانه كوره!

ديوِ شب سرِ سفره یِ سوره!

 

نمك سهمِ اين ، زخمِ ناسوره!

وقتی زندگيت عينِ پاسوره!

 

 

 

رَف مرخصی ، شاعرِ پاتيل!

تو بزمِ الكل ، بی كسی تعطيل!

 

كی نمی دونه ، غصهَ ش از چی بود؟

بازنده ی سنگ،كاغذ،قيچی بود!

 

نه تُف و لعنت ، نه كُركُری بود!

يه قطره تهِ گيلاس خوری بود!   

 

  

 

۳۱/۲/۸۶

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 13:34 توسط رضا تالانه |

 

هر روز انتظارِ فردايی ... فردايي كه تو هيچ تقويمي نيس و خبر ...خبر میاره از بهارِ نيومده یِ اين همه سال و اين همه ... انتظارِ فردايی كه تو هيچ تقويمي نيس! فردايي كه حتا كسي مژده ي اومدنشُ بهم نداده! فقط دس گذاشتم رو چشامُ فك كردم" چه خوبه همچی فردايِی باشه! " وُ باور كردم اين دروغِ عزيزُ ! اينه مرهمی كه بر می داره زخمِ خونبارِِ خاطراتِ تلخمُ از تنم! مرهمي كه اين فراموشيِ عزيزُ جاودانه می كنه!

به آينده فك می كنم و اين ، دسّایِ دِی كردَه مُ به مهمونیِ مُردادِ دستِ با شكوهی می بره كه بی وقفه زمزمه می كنه "دوسِت دارم..."

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 15:58 توسط رضا تالانه |

اين يه تيكه از ترانه یِ جديدمه كه تقديمش ميكنم به  شكوهِ صدایِ " داريوش "

 

من يه بودایِ بی خريدارم ، تو يه نيلوفرِ تماشايی

ترس و ترديد و خستگی با من ، با تو آواز و نيروانايی

با تو بود و رِفيقِ گريه نشد؟ با تو بود و به واژه دل نسِپُرد؟

لرزشِ شونه َمی غزلْ بانو ، عُمريه لحظه لحظه با مايی

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 15:50 توسط رضا تالانه |